|
ضمیمه گزارش سیاسی کنگره هشتم ( تابستان 1374) فرهنگ سازمانی
سال هاست که پدیده های منفی و بازدارنده ای بر فرهنگ سیاسی و روش های فعالیت ما سنگینی می کنند که خصلت نمای فعالیتی غیر اجتماعی و منزوی از جامعه هستند و کل حزب و تشکیلات کردستان آن نیز در این مدت به شدت از آن رنج برده اند. اگرچه به دنبال جدایی ها در حزب کمونیست، بار سنگین این کج روی ها به درجه زیادی از زندگی سیاسی ما برداشته شد اما باید اذعان کرد که هنوز پس مانده هایی از آن در میان ما، در تفکر و پراتیک و حیات سیاسی ما وجود دارند. ادامه این روشها و فرهنگ سیاسی چهره کومه له را به عنوان یک تشکیلات سیاسی مسئول و دخالت گر در سرنوشت جامعه مخدوش می سازد. چنانچه برای همیشه از سنت های منفی ناشی از این فرهنگ و ادبیات و روش فعالیت قاطعانه فاصله نگیریم همه نفوذ سیاسی و اعتبار اجتماعی ما که دست آورد یک دوره طولانی از فعالیت واقعاً انقلابی و کمونیستی نسلی از کارگران پیشرو و انقلابیون کمونیست در این جامعه است، در آینده نه چندان دور دود شده و به هوا خواهد رفت و سرنوشت سیاسی ما چیزی بیشتر از تبدیل شدن به یکی از فرقه های منزوی و شبه مذهبی " چپ" نخواهد بود. پس از جدایی ها این فرصت فراهم شده است تا با ذهن بازتری این پدیده های منفی را مورد بازبینی قرار بدهیم ....... پاره ای از نکات اصلی این بحث را می توان چنین خلاصه کرد:
سکتاریسم و خود محور بینی
چنان رفتار می کنیم که گویا ما تافته جدا بافته ای هستیم! کسانی که در این دنیا هیچ حزب و گروه و دسته متحد، دوست و یا حتی نزدیک به خودی سراغ ندارند. به هیچ تجربه مثبتی جز آنچه که خود انجام داده اند، متکی نیستند. از همه "متمایزند" و "مرزبندی" با این گروه و آن گروه تحت عنوان "مرزبندی های طبقاتی" فلسفه وجودی آنها را تشکیل می دهد. سازش ناپذیری به صورت پرنسیپ آنها در آمده است. دائماً مشغول "خالص" تر کردن و "شفافیت" بیشتر بخشیدن به نظرات "خود" هستند! تصویری سیاه و بدبینانه از جهان ارائه می دهند و انقلابی گری خود را با این تصویر زنده نگاه می دارند. در این منطق هیچ جنبشی، هیچ حرکت انقلابی، قابل پشتیبانی در این دنیا وجود ندارد. در مقابل تجربیات مبارزات انقلابی و حرکت های پیشرو و مترقی در گوشه و کنار دنیا شانه بالا انداخته می شود. به عنوان مثال انقلاب چین که یک میلیارد انسان را غذا داده است یک قلم به پای "رویزیونیسم چینی" نوشته می شود و تبلیغات چی و تحلیل گر "ما" باد به غبغب می اندازد و از قبل "کفش رادیکال" خود فخرفروشی می کند و همزمان با چند عبارت کلیشه ای و سطحی از کنار دست آورد انقلاب سیاهان در آفریقای جنوبی رد می شود. رادیکالیسم که قاعدتاً بایستی ابزار جا انداختن سازمان کمونیستی در دل طبقه واقعاً رادیکال جامعه باشد در این منطق به معنای افراطی گری است و دیده ایم که بدین ترتیب که هر چه "رادیکال "تر باشی منزوی تر هستی! در مقابل همه این ها خودستائی و تعریف از خودهای اغراق آمیز به فرهنگ تشکیلات تبدیل می شود. انتقاد از خود برای مثال در زمینه معینی تا سر حد افراط هم مایه افتخار و سر بلندی است و معمولاً به عنوان "کشف" و "شهود" جدیدی با فخر فروشی بسیار به دیگران عرضه می گردد، اما اگر همین انتقادات را کس دیگری به ویژه اگر از جانب گروه های چپ و در واقع "رقیب" انجام دهد با کینه توزی و پرخاش گری پاسخ می گیرد. به راستی وجه تشابه این فرهنگ با کمونیسم و کارگر در کجا است؟
افراطی گری در تبلیغات
در چنین فرهنگی مبلغ ما، به جای به کار بردن "عقل سلیم" و کار صبورانه و مستدل، به افکار و عقاید و پیش داوری های قدیمی و جا افتاده رایج در میان توده کارگران نیش می زند و در واقع به جای دلسوزی و درک واقعی درد، به مغز مخاطب خود جوال دوز فرو می کند، سنت های جان سخت را با نیش زدن نمی شود از ریشه کند. توده ها را به ضرب قرار و قطعنامه و ترویج نمی توان از قیدوبند خرافات ملی و مذهبی و غیره رهانید. در اهمیت رواج ادبیات و فرهنگ پیشرو برای تنوین افکار، که میراث بشریت پیشرو به ویژه در عصر سرمایه داری است تردیدی نیست _ کاری که به وفور توسط متفکرین بورژوازی هم انجام گرفته است _ اما رهایی از بند این خرافات جز در پیکاری طولانی بر علیه سرمایه داری و سپس در از میان بردن زمینه های عینی و مادی وجود این خرافات و اندیشه های ارتجاعی، ممکن نیست. در اینجا ابداً منظور ما خودداری از و یا محافظه کاری در بیان و تبلیغ عقاید و فرهنگ پیشرو در میان توده ها نیست بلکه مسئله این است که مبلغ ما چه اندازه واقعاً می کوشد توده کارگران را از رنج این خرافات برهاند و در عمل با پیگیری و جدیت به آن می پردازد و چه اندازه خود را با موضع گیری، شعار دادن و رادیکال نمایی در این زمینه سرگرم می کند و البته خود را بیشتر منزوی می سازد. مبالغه گویی و به کار بردن قیدهای افراطی در تشریح هر پدیده ای سال هاست که به فرهنگ جا افتاده ای در حزب ما تبدیل شده است (برای مثال خوش بینی یا بدبینی مفرط در تبین های سیاسی، در نشان دادن وخامت اوضاع، یا در تخفیف دادن ذهنی مشکلات واقعی)، چرا بایستی تعبیرهای افراطی و غیر واقعی به کار ببریم در حالی که خود واقعیت به همان صورتی که هست به اندازه "کافی" تکان دهنده هست که احتیاجی به تعبیرات آنچنانی نباشد.
ذهنی گری در مورد طبقه کارگر
در این منطق طبقه کارگر نه یک موجودیت معین و مادی و قابل مشاهده بلکه پدیده ای کتابی و اسم اعظمی است که با تکرار آن می توان "تعلق ایدئولوژیک" و احیاناً طبقاتی خود و فرقه خود را بیان کرد. جنبش کارگری هم بر همین روال عبارت از مجموعه ای از رویدادهای معین نیست که بتوان برای مثال خبر آنها را به این و آن داد. مثلاً از جنبش کارگری در طول دوره معینی در منطقه ای می توان صحبت کرد بدون آنکه طی همین مدت در این زمینه هیچ اتفاق خاصی روی داده باشد. همین "بازی" را می توان با گرایش های درون طبقه کارگر نیز انجام داد و از قبل هم لژ مخصوص خود را در میان آنها رزرو کرد زیرا که کسی به حسابرسی تو نمی آید و برای سماع "مریدان" هم همین کفایت می کند. می توان صفحات بسیاری در مورد "اتحاد گرایش های درون طبقه"، "خطر آکسیونیسم در میان حوزه های کارگری" که وجود ندارند! تقابل شورا و سندیکا؟ " و "سیاست سازماندهی ما در میان کارگران" و بعد "جمع بندی مجدد آن"، "تزریق چند دوز اکونومیستم به حزب "تا به اصطلاح رابطه انقلاب و اصلاحات" فراموش نکند، و غیره و غیره سیاه کرد بدون اینکه کارگران روحشان هم از این همه "دل مشغولی" ها "تو" خبر داشته باشد. به همت جماعت خورده بورژوا می توان تا مدت ها چنین "دکان" دو نبشی را دایر نگه داشت. .... در اینجا بسیاری از کارگران هنوز خود را به مثابه جزیی از یک طبقه نمی شناسند، در سطح جامعه و در میان اقشار اجتماعی دیگر پراکنده اند و برای بسیاری از آنها هویت ملی، مذهبی، محلی، حرفه ای هنوز حضور زنده تری در ذهنیت شان دارد. طبقه کارگر در اینجا در تولید بزرگ متشکل نیست و بسیاری از مسائلش با مسایل عمومی جامعه در هم آمیخته است و جمع کردنش هم به صورت طبقه می تواند نتیجه فعالیت ما و یا رشد بیشتر سرمایه داری باشد. تبلیغات ما در بیشتر موارد غافل از این واقعیت عینی است که کارگران آن موجودات پاک و منزه ای که گویا همه خصلت های خوب عالم را یک جا در خود گرد آورده اند نیستند، آنها در همه زمینه های فرهنگی، سیاسی و اخلاقی زیر نفوذ و تاثیر فرهنگ حاکم در جامعه قرار دارند و به ویژه به سموم فرهنگ خورده بورژوایی آلوده اند و همین واقعیت عینی وظایف و روش های کار ما را در جامعه ای مانند جامعه کردستان به شدت تحت تاثیر قرار می دهد. اینگونه تفسیراتی که طبقه کارگر را به شیوه ای ذهنی ایده آلیزه می کند در عمل از دشواری های واقعی کار غافل می ماند و قادر نیست هیچ قدمی در راه منافع این طبقه بردارد. _ در این روش کار، به عنوان تبلیغ، کارگران مدام نصیحت می شوند، فقط کودکان تحمل شنیدن نصیحت را دارند. به کارگر بایستی اطلاعات داد. این فرق می کند با اینکه با کارگران مانند کودکان صحبت کنیم. انسان ها در پروسه مبارزه و انقلاب تغییر می یابند، توسری خورها، حق طلب و معترض و شجاع می شوند. بنابراین با نصیحت کردن یا سرزنش کردن کار درست نمی شود. در زمینه تشکل و رهنمود روشی است که کارگر باید به مبارزه معینی مشغول باشد تا ابزار آن را هم بسازد. اما ما یک ریز به کارگران برای متشکل شدن به طور مجرد فقط "رهنمود" می دهیم.
مسئولیت ناپذیری در قبال شعارها
ارائه تصویر یک حزب غیر مسئول که به زمینه های عینی و ماری تحقق شعارهایش توجه ندارد و یک ریز دستورالعمل های کلی صادر می کند. بنا به اراده خود هر روز شکلی از مبارزه را "اختراع" می کند و در مورد آن "رهنمود" صادر می نماید! به خیابان ها بریزید، شورا درست کنید، اعتصاب کنید، تحصن کنید، چنین کنید، چنان کنید، بدین ترتیب تصویری تمام عیار از تشکیلات غیر مسئولی به دست داده می شود که در قبال به اجرا درنیامدن فراخوان هایش هیچ مسئولیتی نمی پذیرد و در مورد پاسخی که به این یا آن فراخوان او داده می شود کاملاً بی خیال است. و ظاهراً از قبل آن زیانی هم نمی بیند زیرا در واقع "حزب ما" راه خود را می رود و توده ها هم راه خود را! _ یک تصویر ذهنی از نقش عنصر پیشرو دارد و از آنجا که بنا به تعریف خود را (مرکز عالم) "رهبر و پیشرو" می داند هر چند وقت یک بار به صرافت ارتقا سطح مبارزه توده ها می افتد گویا برای آنکه هر چه "رادیکال" تر و "سوسیالیستی" ترش کند.
بی توجهی به آموزش و کار تحقیقی
دوری گرفتن از هرگونه کار تحقیقی جدی و در عوض چپ و راست فرمول ها و احکام "پیغمبرگونه" صادر کردن، رواج کلی گویی وعام گویی، کمبود بحث کنکرت، کم معلوماتی اما پرمدعایی، سنت شدن پلمیک های غیر مستند با دیگران، نسبت دادن احکام از پیشی بدون تحقیق و شواهد به دیگران صرفاً با مفروض گرفتن حقانیت خود در همه زمینه ها. در ادامه چنین موقعیتی است که پرخاشگری، تحریف و دروغ در مجادلات سیاسی در غیاب دانش و منطق و استدلال باب می شود. ظاهراً: چون من بر حقم پس هر کاری مجاز است.
بیان سیاسی دادن به انگیزه ها وتمایلات شخصی
پنهان کردن عمدی نیات واقعی در پس پرده عبارت پردازی های رادیکال و دلسوزی های ریاکارانه، که نمونه های بسیار برجسته آن را در دوران مباحثات درونی هر روزه می دیدیم. در چنین فرهنگی برای مثال گاهی مشاجراتی درگیر می شود که شخص ثالث با هیچ درجه ای از دقت و موشکافی و جستجو در لابلای عباراتی که رد و بدل می شوند نمی تواند پی به کنه واقعی مسئله ببرد، زیرا که در واقع حساسیت ها از جایی دیگر ناشی شده اند! اما از آنجا که بنا به تعریف مجادلات بایستی در قالب های "سیاسی" عرضه شوند و یا در سطح آگاهانه تر برای رد گم کردن، این چنین معضل واقعی ما برای شخص ثالث مصداق دیوانه و چاه را پیدا می کند. نمونه بسیار زنده ای از این کشمکش را دوره قبل بر سر دو قطنامه ارائه شده از جانب کمیته رهبری کومه له و کمیته مرکزی حزب در مورد ختم جنگ ایران و عراق و اقدامات ما در رابطه با آن دیدیم. این دو قطنامه اگر چه دارای مضمون واحدی بودند ولی در واقع دو سیاست و دو دیدگاه متفاوت در رابطه با ادامه فعالیت کومه له در کردستان متکی بودند، دیدگاه های متفاوتی که تنها سه سال بعد و پس از آنکه یک طرف تلاش کرد که سنگ روی سنگ کومه له روی هم بند نباشد و طرف دیگر کمر به بازسازی و زنده کردن همه عرصه های فعالیت آن بست، به روشنی آشکار شد. همه شاهد بودیم که چه حجمی از تفسیرهای خیلی "کارگری" از ترک صحنه مبارزه مسلحانه و ترک مبارزه در کردستان ارائه می شد. در چنین فرهنگی است که بحث های بسیار ساده و قابل فهم به گره کورای سیاسی و نظری تبدیل می شوند. طرف های پلمیک و مجادله از روی مصالح سازمانی و حتی با انگیزه های شخصی انتخاب می شوند و کشمکش های درونی به طور اختیاری به "مبارزات اجتماعی" ربط داده می شوند. در دوره مورد اشاره دیدیم که چگونه رقابت دو دوزه بازی، پشت پا گرفتن، زیر پوشش بحث های "کارگری" و "کمونیستی" به اخلاق رایج تبدیل شده بود.
فرمالیسم
کار نمایشی همه چیز، کار واقعی هیچ چیز، دایر کردن دم و دستگاه های نمایشی و کم خاصیت به عنوان کمیته های حزبی عریض و طویل برای کارهایی که هرگز انجام نمی شوند، تقسیم کارهای الکی تشکیلاتی، سازمان مرکزی عریض و طویل، سازمان های به اصطلاح توده ای، (شوراهای پناهندگان، فدراسیون کارگران و ...) که در واقعیت چیزی بیش از نامی دیگر برای همان دم و دستگاه های تشکیلاتی نیستند.
از مشاهدات کوچک استنتاجات عمومی و "تئوریک" کردن
با فرمول بندی های انتزاعی به سراغ مسایل مشخص عملی رفتن، کامیونی از تئوری را بار یک مسئله کوچک عملی کردن!
پارانوای امنیتی در کنار پارانوای ایدئولوژیک،
امنیت کادرها و رهبری در این فرهنگ از یک موضع مادی و عملی به یک دغدغه دائمی روانی تبدیل می شود، وحشت پراکنی جای اقدامات سنجیده و موثر در این زمینه را می گیرد. در سطح دیگر نگرانی از وجود "گرایشات" دیگر در حزب سرتاپای رهبری را فرا می گیرد و هرکس به مواظبت "ایدئولوژیک" از نزدیک ترین رفیق بغل دست خود می پردازد! در پایان اضافه می کنم: موقعیت طبقاتی یک حزب سیاسی را نه صرفاً از روی، برنامه رسمی آن، ادعاها ویا تصوراتی که در مورد خود دارد، بلکه در عمل سیاسی و فعالیت روزمره اش می توان باز شناخت. همه آنچه که در این بخش گفته شد انگیزه ها، اخلاقیات، فرهنگ سازمانی و روش سیاسی خورده بورژوایی است که با تمام توان از منافع خود و "دکانی" که به نام کمونیسم و طبقه کارگر برای خود باز کرده است دفاع می کند. اما اگر یکه حزب محافظه کار و دست به عصای خورده بورژوایی شانسی ولو مختصر هم برای عوامفریبی و جمع کردن بخش هایی از توده مردم را به دور خود دارد نوع افراطی و به اصطلاح میلیتانت آن در دوره کنونی بدون شک منزوی خواهد بود و در بهترین موقعیت تنها نقش یک گروه فشار بر رژیم حاکم را ایفا خواهد کرد. تیر ماه 1374
|
||